X
تبلیغات
پیامهای آسمانی - داستانهای جالب قرانی

حیواناتی در قرآن

سلام بچه ها ، سلام غنچه ها
می خواهم برای شما یک قصه ی ده قصه ای بگویم ، قصه ای که در قرآن است. قصه ای در مورد حیوانات . بله ، قصه ی حیواناتی که در قرآن است ، می دانید نام چند تا حیوان در قرآن است ؟ اسم آنان را می دانید چیه ؟ تا حالا می دانستید نام چند تا حیوان در قرآن برده شده ، بیایید با هم نام آن ها را بشماریم و بدانیم که این حیوان با کدام زمان ها و با چه کسانی و با کدام پیامبر ارتباط داشته است.
بچه ها در مورد معجزه چیزی می دانید؟ معجزه نشانه ای است که خداوند به پیامبرانش داده که به مردم زمانشان نشان دهند تا آن ها به خدا ایمان آورند ، چون آن مردم سواد نداشتند. قرآن هم در آن زمان نبود به همین دلیل خدا این نشانه ها برای مسلمان شدن مردم می فرستاد.

 

اول : داستان کلاغ و هابیل که تو قرآن آمده است. حتماً داستان هابیل و قابیل دو تا برادر را شنیده اید که به خاطر اینکه هابیل جانشین پدرش حضرت آدم انتخاب شده بود ، برادر دیگرش قابیل بهش حسودی کرد و با سنگی که بر سرش زد هابیل را کشت و خداوند کلاغی را فرستاد تا بهش یاد بدهد ، چگونه با دفن کلاغ دیگر از طریق کندن زمین به آن یاد دهد تا برادرش را دفن کند. این  داستان تو سوره مائده است عزیزم.

 

دوم : داستان سگ و یاران غاز
بچه ها می دانید اصحاب کهف به چه دلیل به غار پناه بردند و چندصد سال آن جا خوابیدند ، بله بچه ها . اصحاب کهف اهل روم بودند به خاطر اینکه خدا را می پرستیدند مورد آزار و اذیت پادشاه و مردمان شهرشان قرار گرفتند و به غاری پناه بردند در این غار حدود سیصد سال به خواب رفتند و سگی نیز با آن ها در آن غار بود ، این داستان در سوره کهف آمده بچه ها.

 

سوم : داستان هدهد و ملکه بلقیس
ملکه بلقیس ، پادشاه سبا در زمان های قدیم در دوران حضرت سلیمان بود که به جای خدای یکتا خود و مردمان آن شهر چیز دیگری مثل خورشید را خدای خود قرار داده بودند ، حضرت سلیمان نامه ای از طریق پرنده اش هدهد به او فرستاد تا توبه کند و خدای یگانه را پرستش کند و او بالاخره ایمان به خدای آورد و مسلمان شد این قصه در سوره نمل است.

 

چهارم : قصه ی مورچه و حضرت سلیمان
این قصه در سوره ی نمل آمده است ، در مورد مورچه هایی است که به خاطر اینکه تعداد آن ها زیاد شده بود ، ملکه مورچه ها دستور داد تا تعدادی مورچه ها ، همواره جانشین ملکه که مانا نام داشت ، به جای دیگری بروند و برای خود خانه بسازند ، بچه ها مانا که از دستورات ملکه ی خود ، خوب اطاعت نکده بود ، حضرت سلیمان به او گفت : هر کسی در قبال مردمانش مسئولیت دارد اگر درست وظایف خود را انجام ندهد ، مجازات می شود و او نیز توبه کرد و به وظایف خود عمل نمود.

 

پنجم : داستان قوچ آسمانی است
بچه ها ، خداوند به حضرت ابراهیم فرزندی به اسم اسماعیل ، بعد از مدت ها داده بود و خدا می خواست ، صبر پیامبرش با فرزندش را امتحان کند. خداوند به حضرت ابراهیم فرمود : که فرزندان اسماعیل را برای خدا قربانی کند و چون حضرت ابراهیم پذیرفت و از امتحان الهی سربلند شد. گوسفندی را فرستاد تا به جای حضرت اسماعیل آن را قربانی کند. که عید قربان به خاطر این روز نام گذاری شده است این داستان در سوره صافات است.

 

ششم : داستان گاو بنی اسرائیل
در این داستان گاوی زرد رنگ بود که بوسیله آن مردمی که کشته شده بود و قاتلش را نمی شناختند و مردم می خواستند هر چه زودتر قاتل را پیدا کند ، آشکار می شد خداوند به حضرت موسی دستور داد برای اینکه قاتل مرد پیدا شود به مردم دستور گاوی زرد را بکشند و تکه ای از گوشت آن را بر مرد بزند تا آن مرد زنده شود و نام قاتلش را بگوید ، بچه ها این داستان در زمان حضرت موسی بوده است و در سوره بقره آمده است.

 

هفتم : داستان وال و حضرت یونس توی صافات است
بچه ها داستان حضرت یونس شنیده اید که به خاطر اینکه مردم شهرش خدا را نمی پرستیدند بدون اجازه ی خدا از آن شهر رفت و برای آن ها از خدا مجازات خواست ، حضرت یونس سوار کشتی ای شد که آن کشتی در دریا گرفتار طوفان شد ، بنابراین خواستند یک نفر به دریا بیاندازند تا دریا آرام شود ، البته بچه ها اینکار درستی نبود و تصورشان اشتباه بود بنابراین حضرت یونس را بهدریا انداختند اما خداوند به ماهی بزرگی دستور داد ، حضرت یونس را بلعد ولی او را در شکمش نگه دارد و بعد از مدتی ماهی بزرگ حضرت یونس که ضعیف شده بود به ساحل انداخت و خداوند بر روی سر حضرت یونس ، کدو حلوایی بزرگی رویانید و حشرت یونس آن را خورد و زنده ماند.

 

هشتم :فیل و ابرهه
ابرهه پادشاه ستمگری بود که در یمن حکومت می کرد او روزی به حبشه رفتا تا تعدادی فیل با خودش به یمن برد در حبشه تعدادی از فیل ها را انتخاب کرد و با خود برد. خدمتکارانش فیل ها را اذیت می کردند تا رام شوند و بتوانند بروی آن سوار شوند و بتوانند بر روی آن سوار شوند وقتی ابرهه از حبشه آمد ، مردم دسته دسته می آمدند و به او تعظیم می کردند و به او خوش آمد می گفتند، تعدادی از بازرگانان هم به آن جا آمده بودند و در مورد وضع تجارت صحبت می کردند ، یکی از آن ها گفت ای ابرهه با پادشاه ها وضع تجارت ما خراب شده ، چون مردم به خانه خدا ، کعبه بیشتر می روند کالاهایشان را آن جا می فروشند. ابرهه به آن هاگفت : من هم برایتان خانه ای مثل کعبه می سازم تا مردم بیایند آن را زیارت کنند و او خانه ای بزرگ و زیبایی از حبشه آورده شده بود ، وقتی  نزدیک خانه شد ، این فیل ها اصلاً حرکت نکردند و محکم ایستادند هر چه فیل ها را می زدند راه نمی رفتند ، بنابراین ابرهه دستور داد سوار بر اسب شوند و حمله کنند اما از طرف خداوند ، پرندگانی آمدند که هر کدام از آن دو تا سنگ ریزه برداشته بودند و بر سر ابرهه و سپاهیانش ریختند و هر یک از این سنگ ها اگر به کسی می خورد می مرد  بله ، بچه ها بر شانه ابرهه هم یکی خورده بود که بعد از فرار از آن جا نتوانست دوام بیاورد و مرد. این داستان در سوره فیل است عزیزم.

 

نهم : شتر خدا
در زمان حضرت صالح ، پیامبر خدا ، قومی بود که ثمود نام داشت و حضرت صالح در میان این قوم زندگی می کرد که افراد قوم ثمود خدای یکتا را عبادت نمی کردند ، صالح به مردم می گفت به سوی خدا بیاید و خدا را عبادت کنید ، افراد قوم از صالح خواستند معجزه ای برای آن ها از طرف خدا بیاورد ، بنابراین صالح شتری را از میان کوه به  اذن خدا بیرون آورد و به مردم گفت بگذارید این شتر آزاد باشد و بر روی زمین بچرخد ولی بعد از مدتی عده ای از مردم قوم ثمود که به خدا ایمان نداشتند شتر صالح را منوقع نوشیدن آب سر بریدند ، بنابراین حضرت صالح را از کار آن ها عصبانی شد و از خدا برای آن ها عذابی خواست . خداوند قوم ثمود را که به نعمت های خدا کافر شده بودند با زلزله از بین برد این داستان هم در صوره اعراف است.

 

دهم : خر حضرت عزیز
این داستان در سوره بقره آمده است ، در مورد خری است که صاحبش ثروتمند ولی خسیس بود از خرهایش خیلی کار می کشید و به آن ها علوه کم می داد و روزی صاحب خر همه ی مالش را از دست داد و مغازه اش سوخت ، و دزد خانه اش را زد ، مجبور شد ، خرهایش را بفروشد ، بنابراین خرها را به میدان برد که یکی از این خرها حضرت عزیز خرید و برد این خر وضعش خود شده بود ، هم علوفه زیاد می خرد و هم کار می کرد ، فقط حضرت عزیز سوارش می شد ، روی حضرت عزیز با خرش برای چیدن میوه با باغ رفت در راه ، قبرستان بزرگی بود ، موقع برگشت ، حضرت عزیز و خرش در آنجا ، استراحت کردند ، حضرت عزیز در فکر این بود که خداوند در روز قیامت ، چگونه مرده ها را دوباره زنده می کند ،ناگهان حضرت عزیز و خرش به خوابی رفتند آنها بعد از صدسال زنده شدند و خداوند به حضرت عزیز نشان داد که چگونه مرده ها زنده می شوند ، وقتی زنده شدند حضرت عزیز دید که چگونه اجزای بدن خرش ذره ذره به هم می پیوندند و سپس پوستش رویش را گرفت این داستان در سوره ی بقره است ، عزیزم.
حالا بچه ها فهمیدید چند تا نام حیوان در قرآن است ؟ 10 تا. داستان ما تمام شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 10:42  توسط  حمیدی   |